امروز صبح و دیروز روزای خوبی بود...خیلی خوب...اون
موضوعی که بابتش ازتون خواسته بودم واسه آم دعا کنین درست شد---توی پستهای
بعدی میگم چی بود...
ظهر ساعت ۱ علی زنگ زد با صدایی که تردید داشت
-- مامان احسان با خانوم دکتر اینا دوبی بودن،گویا اونجا
سکته مغزی کردن و الان توی کما هستن!
--مامان احسان؟؟خانوم مهندس خیلی جوونن واسه سکته
مغزی کردن،احتمالا خونریزی ساب آراکنویید بوده،یعنی میخوان عملشون
کنن؟
--نمیدونم ! الان احسان زنگ زد ،میخواست ببینه میتونم
شمارهٔ خانوم دکتر رو پیدا کنم واسه اش.
-علی باورم نمیشه ! زودی خبرشو بهم بده که چی
شد!
چند دقیقه بعد:
-هرچی زنگ زدم به مریم گوشیشو برنداشت،زنگ زدم
به احسان بگم که مریم رو نمیتونم پیداش کنم که شمارهٔ مامانشو
بگیرم،دوستش گوشی رو برداشت گفت احسان داره گریه میکنه ،گویا خانوم
مهندس فوت کردن!
گریه ،گریه ،گریه....
اصلا باورم نمیشه...من خانوم مهندس رو خیلی
دوستش داشتم، "داشتم!" چه فعل غریبی،مگه اتفاقی افتاده که از گذشته ها
میگم...
انقدر گیج بودم که از علی نپرسیدم احسان از انگلیس زنگ
زده بود؟
عصر علی گفت احسان ایرانه!!گویا دیشب داییش زنگ زده و
گفته مامانت توی بیمارستان هستن بیا ایران...گرچه خانوم مهندس در
واقع ۴ روز هستش که فوت کردن و هیچکی غیر از برادرشون
نمیدونسته!
عصر با علی رفتیم خونه احسان اینا،خدای من ! قیامت
بود...من و علی, احسان رو بغل کردیم وهای های گریه کردیم...خدا دلم
واسه احسان خیلیییییییییییییی میسوزه...تنها کسش رو هم از دست داد...چقدر
تنها بود با اینکه دورش پر بود از آدم...
حاج خانوم-مادر بزرگش- ۲۰ سال پیر شده بود...خدای
من! واسه ام قابل باور نیست..
انقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشه...
اومدم اینجا که یادم بره ،اما بازم نرفت،شروع کردم به
نوشتن....
هیچوقت خاطرهٔ اولین چادگونی که باهم رفتیم
یادم نمیره....
چه شب هایی که با علی اومدیم خونه تون واسه حافظ خوانی...
اون شب یلدای به یاد موندنی توی حوزه هنری و شب
بعدش خونه تون...
اون شبایی که میومدیم ،،با احسان تا صبح شلم میزدیم
و هیچ وقت توی خونه گرمتون احساس غریبگی نکردیم...
حتی ۲ ماه پیش که احسان اومده بود ایران،اون شب که
رفتیم پارک شام خوردیم،و بهم دلداری دادین که به محلهٔ جدید عادت
میکنم....گفتین وقتی اومدین همسایه میشیم و بیشتر هم رو میبینیم...
چه مبلهای قشنگی خرید بودین،،،از همون مدل
سنتّیها بود که دوست دارین...البته بهم گفته بودین،گفتین وقتی فارغ
شدی از اسباب کشی بیا خونمون ببینشون---امشب دیدم و گریه کردم...
مثل همیشه با صدای آرام بخش بهم آرامش دادین که
این مشکلات گذریه و میگذره ،،،خاطره هاش میمونه....
واااای که باورم نمیشه ...دلم واستون خیلی تنگ میشه...همیشه
واسه ام نماد یه زن شجاع و قدرتمند بودین که این همه سال بدون
داشتن یه همراه حق مادر بودن ،پدر بودن و دوست بودن رو واسه
احسان تموم کردین...
فقط حالا احسان خیلی تنهاست،خیلییییی...جاتون امشب
گل بارون بود اما خیلی خالییییی...
از همه دوستای خوبم میخوام واسه شون فاتحه بخونین---کاری که از ظهر
تاحالا نمیتونم بکنم چون باورم نمیشه.....
راستی عکسی که هفتهٔ پیش گرفته بودین رو هم
دیدم،چقدر جوون و خوشگل بودین .........
یه روزی منم میرم...یه روزی که شاید سرد باشه،شاید
تنها باشم و شاید اصلا دلم هوای رفتن نداشته باشه اما واسه ام دعا
کنین هر موقع که قرار باشه راضیه مرضیه باشه-هم خدای من راضی
باشه و هم من راضی باشم...دلم میخواد لبخند به لبم باشه....