تبليغاتX
سلطان عاشق میشود

سلطان عاشق میشود

سلامم را بپذیر...

Cafe 35

نمیدونم چی شد که یهو آدرس وبلاگمو زدم و اومدم اینجا..نمیذونم چی شد ..واقعا نمیدونم کی زدم "پست مطلب جدید " شاید واقعا دلم تنگ شده بوده واسه اینجا واسه حرف زدن با کسایی که شاید واقعا ندونن من کی ام .کجام و چه حالی دارم...

توی مدتی که نبودم هزار تا اتفاق افتاد...هم خوب هم بد...بالا و پایین زیاد داشتم ..نمیدونم الان کجام ولی میدونم بین این بالا و پایین درگیرم...هر کتابی که میخونم میگه به بالا فکر کن بالا میری...راست میگه ...شاید اون روزایی که خوبم اوضاع واقعا عالیه...

میام و مینویسم..خیلی زود...میخوام از اون چیزایی که دوست دارم باهاتون بگم...

مواظب خودتون باشین...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 34

سلاااااااااااااااااممممممممممممم....

واقعا دلم هوای اینجا رو کرده بود...هوای نوشتن..هوای خوندن بلاگ‌های قشنگتون....

ولی‌ بابت یه سری مشکل واقعا نمیتونستم آپ کنم...خیلی‌ خیلی‌ سرم شلوغ بود...دلم نمیخواد واسهٔ هزارمین بار واسه همه توضیح بدم که چی‌ بود و چی‌ شد،،،فقط اینو بدونین که همه چی‌ به خیر گذشت...

حالا همه خوبین ؟خوشین ؟سلامتییییین؟

اول از همه از دلژین عزیزم بخاطر اینکه به فکرم بود و جویای حل مشکلاتم بود واقعا متشکرم...هیچوقت فکر نمیکردم دوستی‌ که تا حالا حتی هم دیگه رو هم ندیدیم انقدر حمایتم کنه....بازم ازت ممنونم ....

از همهٔ دوستام که کامنت گذوشتن و سراغم رو گرفتن هم خیلی‌ خیلی‌ ممنونم....

الان ۷ صبحه و من دیشب اصلا نخوابیدم! شاید از دارد بی‌‌خوابی اومدم به اینجا سر زدم....اما اینو میدونم که تصمیممو گرفتم که اینجا رو پا برجا نگاه دارم....احساس می‌کنم به اینجا احتیاج دارم....

نیم ساعت دیگه باید از خونه راه بیافتم...یه خروااااااااار کار دارم که همش رو باید توی این چند روز انجام بدم....

بهتون سر میزنم...زود زود...

فعلاً مواظب خودتون باشین و ببااای.....


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 33

سلام به همه دوستای گلم...

خوب و خوش و سلامتین؟

اندر اتفاقات این مدت اول اینکه 2 هفته دیگه امتحان داریم و من هنوز دارم فکر میکنم چی بخونم!!! تازه پریروز هم رفته بودم خیابان آمادگاه که توی اصفهان به 2 تا چیز معروفه: مطب پزشکان و کتاب فروشی و صد البته هتل عباسی هم توی این خیابونه...به هر حال من رفته بودم مطب یکی که یه سری سوال واسه علی ازش بپرسم ..موقعی که داشتم میرفتم سمت پارکینگ احساس کردم نیروی جاذبه کتاب فروشی ها داره منو میکشونه طرف خودش و در نهایت این شد که دو تا کتاب خریدم: کتابایی که خیلی وقت بود دلم میخواست بخونمشون: شوهر آهو خانم و راز....خوب اصلا حوصله درس خوندن ندارم..کی نزدیک عیدی درس میخونه!

هفته پیش من و اون همکلاسیم بعد از مدتها با هم توی درمونگاه بودیم و به طرز عجیبی اون روز حالش خوب بود!!! نمیدونم وا.. اما احساس میکنم شدییییییییدا آدم moody هستش! حتی بعضی اوقات احساس میکنم از روی بدجنسیشه که خوب میشه! خلاصه خدا به خیر بگذرونه!

Episode 3

فکر میکنم زمانی که علوم پایه بودیم لبنان آزاد شد... همون روز بچه های عرب دانشکده که تقریبا همشون لبنانی بودن سوی همه کلاسها شیرینی دادن... S وقتی بهش شیرینی تعارف کردن 2 تا برداشت ...من و S کنار در کلاس ایستاده بودیم که یکی از پسرهای همکلاسیمون از در وارد شد و اومد سمت ما...دستشو با شیطنت اوورد جلو که اون یکی شیرینی رو از دست S بگیره که همون موقع من با خشانت! دست S رو کشیدم و از کلاس رفتیم بیرون...ااا چه معنی میده!

همون موقعها یه سری از پسرهای سال بالایی به من و S و T گیر داده بودن ! یه روزی که طبق معمول ما روی چمنهای پارکینگ نشسته بودیم ، دیدیم ماشین اونا پشت سرمون پارکه و کسی هم توش نیست! ماهم خودمون شروع کردیم به مسخره بازی که آره نگاه کن اینا نه اینکه میدونستن ما اینجا میشینیم ماشینشونو اینجا پارک کردند و ... خلاصه یه 10 دقیقه ای داشتیم حرفای funny میزدیم و میخندیدم که یهو دیدیم همونا از پشت سرمون ظاهر شدند و از پله ها رفتند پایین!! نمیدونین په حالی شدیم وقتی دیدیمشون..آخه ما همیشه سرمون بالا بود و همه رو neglect میکردیم ..اگه اونا یه کلمه از حرفای ما رو شنیده بودن آبرومون میریخت...خیلی خیلی حس بدی بود ....یه کم که دور و بر رو به چشم کارآگاهی نگاه کردم دیدیم ماشین یکی از همکلاسیهامون که چند دقیقه پیش اومدش دقیقا جلوی ماشین اونا پارکه.خلاصه تصمیم گرفتیم صبر کنیم و هر موقع اومدش ازش بپرسیم که توی اون ماشین کسی بوده یا نه! یه داستان هم سر هم کردیم که بهش میگیم یه آقایی اومده مزاحممون شده میخوایم ببینیم این ماشینش بوده یا نه!!!!

همکلاسیمون 2- 3 ساعت بعد پیداش شد! S رو مامور کردیم و بره داستان رو بگه و کمک بخواد!!!!اون همکلاسیمون هم با دقت به ما وقع گوش کرد و گفت من که ندیدم اما از کامران میپرسم و خبرشو بهتون میدم! فردای اون روز ما امتحان داشتیم...بعد از امتحان همکلاسیمون اومد و گفت نتیجه تحقیقات این بوده که 2 تا پسرا توی اون ماشین خواب بودند!!!!و شما نگران نباشین و از این آدمای دیوونه توی دانشگاه زیاد هست و اینا! بماند که بعدش ما با بازسازی صحنه چقدر بررسی کردیم که چند درصد احتمال داره اینا صدای ما رو شنیده باشن و چند درصد آبرومون رفته! نکته مهم اینجاست که اون همکلاسی که بازرس ویژه ما شد و اونی که شیرینی ها رو با خشانت نگذاشتم بخوره کسی نبود جز علی جونی!


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 32- Hello every body

سلااااااااااااام....

بعداز مدت‌ها اومدم. دلم واسه اینجا ،واسه نوشتن، واسه دوستام و واسه خاطره‌هام تنگ شده بود….

کلی‌ حرف واسه گفتن دارم….

آخرین نوشته‌ام در مورد مرگ یه عزیز بود و بعد از اون همیشه با اینکه کلی‌ حرف واسه گفتن داشتم نمیتونستم بنویسم،چرا رو نمیدونم….

بهتره واستون از اول تعریف کنم….

چند ماه پیش ما یه امتحان درون بخشی داشتیم.. امتحان خیلی‌ واسه من مهم بود .گرچه همه میگفتن این امتحان اصلا مهم نیستش اما واسه من از چند جهت خیلی‌ مهم بودش…. یکی‌ اینکه توی چند ماه اول رزیدنتی کاملا متوجه شده بودم که استاد هم یه طور دیگه روی من حساب می‌کنن و کلا جای من با بقیهٔ هم کلاسی هام متفاوته بنابر این اصلا نباید این تصور از بین میرفت. از طرف دیگه این توجه استاد‌ها باعث شده بود که همکلاسیهام- بخصوص یکیشون !!- خیلی‌ در این مورد حساس باشه طوری که تمام آذر رو مشغول درس خوندن به طور کاملا جدی بود…. حالا توی این اوضاع تصور کنین که من در حال اسباب کشی‌ هستم و تازه بخاطر کنگره تهران هم رفتم و وقتی که داشتیم برمیگشتیم اصفهان دقیقا از تونل توحید به بعد تب و لرز شدید پیدا کردم که تا اصفهان صد بار آرزوی مرگ کردم و بابتش ۲ روز توی خونه افتاده بودم! حالا فکر کنین توی این اوضاع می‌خوام حداقل درس‌هایی که قبلا خونده بودم رو دوره کنم که واقعا نمی‌شد.کلی‌ استرس کشیدم اما باورتون نمی‌شه من امتحانم رو خیلییییییی بهتر از اون چیزی که باید میشد،دادم. نمیدونین چقدر خوشحال بودم.به جرات می‌تونم بگم بعد از مدت‌ها احساس کردم دیگه هیچ استرسی ندارم.آخه امسال علیرغم همهٔ اتفاقات خوبش پر از استرس هم بود. خلاصه اینکه بعد از ظهر اون روز بعد از اون همه خستگی‌ یه خواب راحت رفتم ..اما باورتون می‌شه ساعت ۵ موبایلم زنگ زد و تموم اون احساس خوب یهو پر کشید! نمیتونم بگم کی‌ بود و چی‌ گفت،ولی‌ مثل یه کابوس بود..یه تلفن که به راحتی‌ تمام انگیزه من واسهٔ بیمارستان رفتن،درس خوندن،عشق به رشته‌ام و خیلی‌ چیزی دیگه رو ازم گرفت… کی‌ باورش می‌شه منی‌ که پروپوزالم رو آبان نوشتم و آذر به تصویب گروه رسوندم هنوز که هنوزه نرفتم تحویل دانشکده بدم؟! منی‌ که نصف کتاب آناتومیم و یک سوم فرونترا رو توی یک ماه خونده بودم، توی این ۳ ماه اخیر مجموعا ۵۰ صفحه هم درس نخوندم.. منی‌ که هفته-ای یه کتاب غیر درسی‌ رو باید حتما تموم می‌کردم توی این ۳ ماه یه کتاب هم زورکی تموم کردم ...منی‌ که هر روزی که کلاس زبان داشتم دست از پا نمی‌شناختم که برم کلاس ،حالا دیگه روزای زیادی هستش که دلم نخواد برم کلاس ...منی‌ که با عشق میرفتم Gym ،توی این ۳ ماه ۳ بار هم نرفتم…. آره ،دلم گرفته بود...من توی اوج بودم اما سقوط کردم و این بهم حس خیلی‌ بعدی داد… اون مساله ۴ هفته بعدش بر طرف شد اما اثرش هنوز روی قلبم مونده….

یه روزی که تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم ، با علی‌ داشتیم توی کوچهٔ کلیسا وانک قدم میزدیم و تصمیم داشتیم که توی یکی‌ از تریا‌های اون اطراف قهوه بخوریم،chief مون زنگ زد و گفت که اون مساله حل شده .خدا دنیا رو بهم داد..حالم از این رو به اون رو شد… اما خودم میفهمم که ته دلم هنوز یه غصه-ئای هست که نتیجهٔ اون حس بده. احتیاج دارم یه کم استراحت کنم ...باید یه کمی با خودم خلوت کنم...

حالا یه چیز دیگه می‌خوام واستون تعریف کنم ....من یه همکلاسی دارم که وقتی‌ فهمیدم همکلاسیمه خیلی‌ خوشحال شدم.چرا؟ واسه اینکه احساس کردم یکی‌ پیدا شد که بتونه واسه ام رقیب باشه،توی درس خوندن روش حساب کنم و در عین حال چون یه دوست مشترک داشتیم و تقریبا فامیل خیلی‌ دور هم میشیم قبولش داشتم…. بنای ارتباطمون رو روی دوستی‌ گذشتم،نه روی رقابت،نه حسادت ونه دشمنی…. اما هر چی‌ که گذشت احساس کردم این حس کاملا یک طرفه اس.و  حداقل اون به من به چشم یه رقیب نگاه میکنه.

خوب این هم کلاسی من به خاطره طرز حرف زدن و رفتارش – که البته من توی هفتهٔ دومی‌ که شناختمش متوجهش شدم – خیلی‌ مورد علاقه استاد‌ها نیستش.البته این نظر منه و شاید اصلا اینطور نباشه …ولی خوب یه کارا‌یی‌ می‌کنه که از نظر من اصلا درست نیست.

به نظر من درست نیست عملکرد یه استاد رو جلوی یه استاد دیگه زیر سوال ببری یا درست نیست که با چاپلوسی سعی‌ کنی‌ خودت رو عزیز کنی‌،درست نیست که توی ماه‌های اول بدون اجازهٔ استاد واسه مریض پلان درمانی بریزی و اجرا کنی‌، درست نیست که وقتی‌ جاش نیست با استاد یا بقیه رزیدنت‌ها شوخی‌ کنی‌...و این کارا‌یی‌ هستش این آقا می‌کنه!

مثلا یک ماه پیش من و یه رزیدنت سال ۲ و یکی‌ از استاتید داشتیم یه مریض رو میدیدیم بعد رزیدنت سال ۲ مون یه حرکتی‌ کرد،استادمون به شوخی‌ گفتش که خانوم دکتر این حرکت از خودته یا از من یاد گرفتی‌؟ اگه از من یاد گرفتی‌ باید حق    copy-right بدی ها...نمیدونم چرا از دهنم پرید گفتم حالا اگرم یاد گرفتیم طوری نیست، حداقل یه چیزی یاد گرفتیم!!خدای من،نمیدونین وقتی‌ استادم گفت: که اینطور،انگار خیلی‌ وقت بود تو دلت مونده بود!! آب شدم،آخه اصلا اینطور نبود،من از همهٔ استاد هام چیز یاد گرفتم ،به خصوص این استادم کسی‌ بودش که خیلی‌ به من اعتماد به نفس داد و بابت این موضوع همیشه ازش ممنونم..همون موقع کلی‌ عذر خواهی‌ کردم،و تازه آخر درمونگاه دوباره عذر خواهی‌ کردم اما هنوز هم بابتش ناراحتم..اما این همکلاسی من فکر نکنم تا حالا بابت یکی‌ از هزاران شوخی بی‌ جاش از هیچکدوم عذر خواهی‌ کرده باشه….

خوب حالا بریم سر اصل موضوع… وقتی‌ که امتحان رو دادیم،نمرهٔ من از بقیهٔ سال یکی‌‌ها با اختلاف کمی‌ بهتر شده بود،جالبه من وقتی‌ رفتم دفتر گروه و نمره ام رو گرفتم دیدم از نصف هم کمتر زدم!!! یعنی‌ از ۸۰ شده بودم ۳۷.وقتی‌ برگشتم به این همکلاسیم گفتم،اونم گفتش پس ما چی‌ بگیم اگه مثلا نمرمون ۲۷ شده باشه،یه لحظه من گفتم فکر نکنم،فکر کنم مثلا ۳۲ اینا شده باشین،واااای رفت نمره اش رو گرفت و برگشت و جالبه که ۳۲ بود!!!!خلاصه دیگه همه جا پخش کرد که من از یه جای ناا‌معلومی نمره اش رو میدونستم!!!!! چند هفته بعد توی درمونگاه یکی‌ از اساتید یه پاچه خواری اساسی‌ کردش که منی‌ که داشتم مریض معاینه می‌کردم توی اون اتاق یه لحظه قفل کردم..۱۵-۱۶ روز بعد اون قضیه از دهانم در رفت و واسه یکی‌ دیگه از همکلاسیهام جریان پاچه خواری رو تعریف کردم،که دیگه همه شروع کردن به سر به سر گذوشتنش..حالا قسمت جالبه قضیه‌ این بود که فردای اون روزی که این مساله رو بقیه فهمیدن ،من و اون همکلاسیم توی یه درمونگاه بودیم..ساعت ۱:۳۰ بود که استادم گفت هر کدوم دوست دارین میتونین برین یکیتون فقط بمونه،چون چند ماه پیش یه بار اون تا ۲ با استاد مونده بود،این بار می‌خواستم تلافی خوبیش رو بکنم!!!و من موندم. که البته ۵ دقیقه بعد که مامانم زنگ زد و من گفتم که امروز دیر تر میام،استادم گفتش که تو هم برو.

من واقعا نمیدونم چطوری این جریان پاچه خواری به گوش این استادمون رسیده بود که فردای اون روز صاف گذاشته بود کف دست همکلاسیم! و تنها متهم من بودم…. قلبم شکست و دلم خیلیییییییییییییی سوخت،وقتی‌ احساس کردم همهٔ رزیدنت‌های دیگه باور دارن که من این کارو کردم ...دوست داشتم واسهٔ همه توضیح بدم اما جملهٔ همه فقط این بود: سعی‌ کنین هوای هم رو داشته باشین،حالا دیگه مهم نیست!!!! خدای من،آخه مگه استادم پسر خاله‌امه که بشینم واسه اش خاطرهٔ بقیه رزیدنت‌ها رو تعریف کنم.نمیدونم چرا هیچکی فکر نکرد که اگه من می‌خواستم بگم می‌تونستم این کارو چند هفته پیش از اون بکنم،چرا فکر نکردن که من دلیلی‌ واسه خود شیرینی‌ ندارم و اصلا جزو تیپ شخصیتیم نیست ..همهٔ اینا توی اون زمانی‌ بود که من انقدر ناراحت بودم و غرق مشکل خودم که تنها چیزی که واسه‌ام مهم نبود این آقا بودش…

هرچی‌ که بود این هم گذشت،شاید یه سری و شاید همهٔ رزیدنتا باور کردن که تقصیر از من نبود،اما مهم این بود که من دوست نداشتم این اتفاق بیفته،بار‌ها از دست همین همکلاسیم ناراحت شده بودم اما به روی خودم نیووردم،چون فکر کردم قراره ۳ سال باهم باشیم و بعدا همکار،مدارا بهترین کاریه که می‌تونم بکنم،اما اون حریم رو شکست،بدون اینکه مطمئن باشه قضاوت کرد و این قضاوتش قلبم رو شکست... اما حالا ته دلم خوشحاله،خدا که میدونه ،یه روزی جواب این قضاوت ناحق رو میبینه.یه روزی که شاید خیلی‌ زود باشه ،شاید هم خیلی‌ دیر….

از اینا بگذریم…. چند روز پیش دلم واسه خدا تنگ شده بود، دلم می‌خواست خواب خدا رو ببینم..می‌خوام باهاش حرف بزنم …گفتم بیام اینجا و حرفامو اینجا بهش بزنم،اما اینجا هم نمی‌شه،هیچ جای دیگه هم تمیشه..شاید باید با قلبم باهاش حرف بزنم… دلم واسهٔ همه‌تون خیلیییییییییی خیلییییییی تنگ شده،میام و به همه‌تون سر میزنم،قول میدم از این به بعد دوباره مثل قبل هفته-ای یک بار رو آپ کنم….

مواظب خودتون حسابی‌ باشین و ببخشین اگه خیلی ناله کردم...دلم پر بود اما کلا خوشحالم و خدا رو شکر گویا همه چیز بر وفق مراده!…  پس فعلا باااااااااااااای

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط سلطان  | 

I'm sad

 

امروز صبح و دیروز روزای خوبی‌ بود...خیلی‌ خوب...اون موضوعی که بابتش ازتون خواسته بودم واسه آم دعا کنین درست شد---توی پست‌های بعدی میگم چی‌ بود...

ظهر ساعت ۱ علی‌ زنگ زد با صدا‌یی‌ که تردید داشت

-- مامان احسان با خانوم دکتر اینا دوبی‌ بودن،گویا اونجا سکته مغزی کردن و الان توی کما هستن!

--مامان احسان؟؟خانوم مهندس خیلی‌ جوونن واسه سکته مغزی کردن،احتمالا خونریزی ساب آراکنویید بوده،یعنی‌ میخوان عملشون کنن؟

--نمیدونم ! الان احسان زنگ زد ،می‌خواست ببینه می‌تونم شمارهٔ خانوم دکتر رو پیدا کنم واسه اش.

-علی‌ باورم نمی‌شه ! زودی خبرشو بهم بده که چی‌ شد!

چند دقیقه بعد:

-هرچی‌ زنگ زدم به مریم گوشیشو برنداشت،زنگ زدم به احسان بگم که مریم رو نمیتونم پیداش کنم که شمارهٔ مامانشو بگیرم،دوستش گوشی رو برداشت گفت احسان داره گریه می‌کنه ،گویا خانوم مهندس فوت کردن!

گریه ،گریه ،گریه....

اصلا باورم نمی‌شه...من خانوم مهندس رو خیلی‌ دوستش داشتم، "داشتم!" چه فعل غریبی،مگه اتفاقی‌ افتاده که از گذشته ها میگم...

انقدر گیج بودم که از علی‌ نپرسیدم احسان از انگلیس زنگ زده بود؟

عصر علی‌ گفت احسان ایرانه!!گویا دیشب داییش زنگ زده و گفته مامانت توی بیمارستان هستن بیا ایران...گرچه خانوم مهندس در واقع ۴ روز هستش که فوت کردن و هیچکی غیر از برادرشون نمیدونسته!

عصر با علی‌ رفتیم خونه احسان اینا،خدای من ! قیامت بود...من و علی‌, احسان رو بغل کردیم و‌های های گریه کردیم...خدا دلم واسه احسان خیلیییییییییییییی میسوزه...تنها کسش رو هم از دست داد...چقدر تنها بود با اینکه دورش پر بود از آدم...

حاج خانوم‌-مادر بزرگش- ۲۰ سال پیر شده بود...خدای من! واسه ام قابل باور نیست..

انقدر گریه کردم که چشمام باز نمی‌شه...

اومدم اینجا که یادم بره ،اما بازم نرفت،شروع کردم به نوشتن....

هیچوقت خاطرهٔ اولین چادگونی که باهم رفتیم یادم نمیره....

چه شب هایی که با علی‌ اومدیم خونه تون واسه حافظ خوانی‌...

اون شب یلدای به یاد موندنی توی حوزه هنری و شب بعدش خونه تون...

اون شبایی که میومدیم ،،با احسان تا صبح شلم میزدیم و هیچ وقت توی خونه گرمتون احساس غریبگی نکردیم...

حتی ۲ ماه پیش که احسان اومده بود ایران،اون شب که رفتیم پارک شام خوردیم،و بهم دلداری دادین که به محلهٔ جدید عادت می‌کنم....گفتین وقتی‌ اومدین همسایه میشیم و بیشتر هم رو میبینیم...

چه مبلهای قشنگی‌ خرید بودین،،،از همون مدل سنتّی‌ها بود که دوست دارین...البته بهم گفته بودین،گفتین وقتی‌ فارغ شدی از اسباب کشی‌ بیا خونمون ببینشون---امشب دیدم و گریه کردم...

مثل همیشه با صدای آرام بخش بهم آرامش دادین که این مشکلات گذریه و میگذره ،،،خاطره هاش می‌‌‌مونه....

واااای که باورم نمی‌شه ...دلم واستون خیلی‌ تنگ می‌شه...همیشه واسه ام نماد یه زن شجاع و قدرتمند بودین که این همه سال بدون داشتن یه همراه حق مادر بودن ،پدر بودن و دوست بودن رو واسه احسان تموم کردین...

فقط حالا احسان خیلی‌ تنهاست،خیلییییی...جاتون امشب گل بارون بود اما خیلی‌ خالییییی...

از همه دوستای خوبم می‌خوام واسه شون فاتحه بخونین---کاری که از ظهر تاحالا نمیتونم بکنم چون باورم نمی‌شه.....

راستی‌ عکسی که هفتهٔ پیش گرفته بودین رو هم دیدم،چقدر جوون و خوشگل بودین .........

یه روزی منم میرم...یه روزی که شاید سرد باشه،شاید تنها باشم و شاید اصلا دلم هوای رفتن نداشته باشه اما واسه ام دعا کنین هر موقع که قرار باشه راضیه مرضیه باشه-‌هم خدای من راضی‌ باشه و هم من راضی‌ باشم...دلم می‌خواد لبخند به لبم باشه....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 31

 

سلام به همهٔ دوستای گلم...

خوبییییییییییییین؟تازگی‌ها دوباره کرم بلاگفا منو گرفته!!!همش دلم می‌خواد بیام سر بزنم ولی‌ خداییش خیلی‌ سرم شلوغ!

اندر اخبار این هفته اینکه،۳ شنبه ما بیمارستان کاشانی کلاس داشتیم و بعد باید می‌رفتیم کلینیک الزهرا! ساعت ۹:۳۰ از کاشانی راه افتادیم،قرار شد واسه اینکه زودتر برسیم از اتوبان بریم،خلاصه گازشو گرفتیم و پشت سر هم راه افتادیم...

بیمارستان الزهرا توی یه خیابونی هستش به اسم بلوار صفه ! که در واقع از  کوه صفه به سمت پائین میاد،با یه شیب تند! اون روز  بالای بلوار که رسیدیم ترافیک وحشتناکی‌ بود ،طوری که مسیری که در حالت عادی ۳۰ ثانیه طول میکش رو ۲۵ دقیقه‌یی رد کردیم!!!-گویا یه تریلی توی شیب چپ کرده بود-وقتی‌ هم که رسیدیم توی بیمارستان جای پارک نبود! به هر حال اون روز همهٔ بچه ها دیر رسیدیم ،من دومین کسی‌ بودم که وارد کلینیک شدم،استاد داشت مریض میدید،وقتی‌ وارد شدم ایستادم و گفتم"سلام استاد،ببخشید که دیر شد"

استاد سرشو بالا اورد و با حالت تمسخر آمیز جلوی بقیهٔ رزیدنت‌ها که اونا هم تازه رسیدن و جلوی مریض گفت"شما ببخشین که صبح باید بیاین کلینیک!!!"

نمیدونم ! شاید این جمله اون قدرا که من فکر می‌کنم بد نبود،اما واسه من خیلی‌ گرون تموم شد! چون من تنها کسی‌ بودم که بر حسب ادب عذرخواهی کردم و انتظار این جواب رو نداشتم...لبخندی که باهاش وارد شده بودم خشکید و یه لحظه سر جام ایستادم! بعد هم یه نگاه سرد و از همون لحظه سر دردم شروع شد! میگرن شدید که این دومین بار توی زندگیم بود تجربه می‌کردم...استاد متوجه حالت غیر عادی من شده بود،چون هر مریضی روpresent  که می‌کردم تأئید میکرد و manage رو به عهده خودم میذاشت...

از شانس بد ۴شنبه من باید کنفرانس میدادم! عصرcheif  زنگ زده بود یه چیز دیگه بپرسه بعد آخرش پرسید واسه فردا که آماده‌این؟! من تمام اون روز رو از شدت سر درد داشتم گریه می‌کردم، cheif گفت فردا کلا مرخصی بگیر و نیا! اما نمی‌شد این کار رو کرد چون همه ساعت ۸ بخاطر کلاس میومدن...خلاصه اون شب خودم رو حسابی‌ آماده کرده بودم که فردا به استاد بگم که چقدر از حرفش رنجیدم،به زور دگزا و ۱۰۰ تا مسکن کمی‌ بهتر شدم....

 فردا صبح آمادهٔ آماده بودم! هم واسهٔ کنفرانس ،هم واسهٔ صحبت با استاد!

کنفرانس به بهترین وجه ممکن داده شد،اما اون استادم واسهٔ کلاس نیومد!!!

فکر نکنین بیکار نشستم یا عصبانی‌ شدم! نه ! با اقتدار با روش دیگه‌یی از خودم دفاع کردم که به دلیل مسائل امنیتی نمیتونم بگم چه جوری!!!! اینو بدونین که واسه ام خوب شد که بد نشد!!

هفتهٔ دیگه یه کار مهم دارم که واااااااااقعا ازتون می‌خوام دعا کنین ،چون از لحاظ شادی دل‌ دشمنان خیلی‌ مهمه! تورو خدا یادتون نره ها!!!

EPISODE 2

چند هفته‌یی از کلاسهای ترم ۱ گذشته بود..سر کلاس بیو شیمی‌ بودیم ،من طبق معمول سر نیمکت نشسته بودم..دوستم یه انگشتر جدید دستش کرده بود..S انگشتر رو گرفت و دستش کرد،موقع‌ی که درش آورد انگشتر یهو پرتاب شد وسط پسر ها!!!!چند دقیقه بعد یه دست از پشت سر من اومد روی میز و رفت!حالا دیگه  انگشتر روی میز بود!!

همون ترم در حالی‌ که شماره دانشجویی‌ یه راز خیلی‌ بزرگ بود ، وقتی‌ داشتیم از کلاس خارج میشدیم یکی‌ اومد و گفت خانوم سلطان بفرمایید کارتتون رو جا گذاشته بودین!!!!به همین راحتی‌ شمارهٔ من لو رفت!

اون دست که انگشتر رو گذاشت روی میز دست علی‌ بود و اون کسی‌ که کارت رو به من داد هم !

یه چیز جالب که اتفاق افتاد این بود که خواهر یکی‌ از صمیمی‌‌ترین دوستام به تازگی ازدواج کرده بود،همون اوایل که من و S می‌رفتیم کلاس زبان پسرها،این دوستم از من پرسید X رو می‌شناسی‌؟ پسر دایی شوهر خواهرش بود!گفتم واسه ات سرچ میزنم ! هرچی‌ توی لیست بچه ها که حاصل زحمت خودم بود(اسم همهٔ بچه هأیی که اصفهان قبول شده بودند رو از روزنامهٔ کنکور درآورده بودم!!!! )گشتم ،فامیلشو پیدا نکردم فقط یه فامیل مشابه بود،به دوستم گفتم ببین این پسر هستش،حتما همینه دیگه! پسره یه کلنگ واقعی‌ بودش!!!از دوستم انکار و از من اصرار!!! دوستم میگفت اینا خانوادشون خیلی‌ خوبن امکان نداره این باشه منم می‌گفتم همینه و لا غیر!!!

چند  جلسه‌یی از زبان گذشته بود که وقتی‌ استاد داشت حاضر غایب میکرد فامیل آشنا شنیدم،بلییییی! کشف جدید! خلاصه فردای اون روز با هیجان پسر مزبور رو به دوستم نشون دادم ! حالا دوستم تعریف می‌کنه میگه اون موقع وقتی‌ نشونش دادی گفتی‌ "راست گفتی‌ ها! خوب!!!"--

قطعا میدونین که بازم اون شازده علی‌ بود!و نکته اینکه علی چون انتقالی بود اسمش توی لیست من نبود!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 30

Episode 1

ترم اول دانشگاه بودم که من و دوست صمیمیم - به خاطر اینکه استاد زبانمون اصلا خوب نبود تصمیم گرفتیم که کلاسمون رو عوض کنیم. اون موقع کلاس خواهر‌ها و برادر‌ها !! از هم جدا بود و استاد اونا یه استاد خیلی‌ عالی‌ بودش..ما هم کلاسمون رو با کلی‌ دردسر عوض کردیم و رفتیم کلاس پسرها...روز اولی که ما رفتیم کلاس اونا از در جلو وارد شدیم که دیگه قیافه پسر هامون دیدنی‌ بود! آخه من و دوستم  خیلی‌ مغرور - یا به قول پسرها سر خود معطل!!!- بودیم...حالا خیلی‌ عجیب بودش که ما کلاسمون رو عوض کردیم و اومدیم کلاس اونا...به هر حال کلاس شروع شد و استادمون از ما سوال میپرسید و چون زبانمون خوب بود خیلی‌ خوشش اومده بود...آخر کلاس وقتی‌ ما رفتیم شماره دانشجوییمون رو بگیم همه سر میز استاد جمع بودن!!!! استاد هم با درایت هرچه تمام تر جواب سوال‌های الکی همه رو داد و بعد شمارهٔ ما رو پرسید!!! اون روز گذشت...ما ۲ تا همیشه آخرین ردیف پشت همه مینشستیم...خلاصه استاد زبانمون هم که میرفت و میومد میگفت از lady‌های کلاس یاد بگیرین!!! تا اینکه امتحان میدترم شد و استاد نمره ها رو روی برگهٔ کوچیک نوشته بود و به هر کسی‌ میداد...یادم میاد نمره از ۴۰ بودش و نمرهٔ من و دوستم ۳۶-۳۷ شده بود اما به محض اینکه استاد برگهٔ من رو داد.دوستم گفت وااای آفرین ۳۹ شدی...یه جوری گفت که پسرا کاملا بشنون.استادمون هم لبخند زد!! اما چند دقیقه بعد به محض اینکه برگهٔ یکی‌ دیگه از پسر‌ها رو داد یهو همهٔ دوستاش ریختن رو سرش که ای ولللللللللللللللللللل ۳۹.۵!!

اون پسر چند سال بعد اعتراف کرد اون نمره هم دروغی بیش نبوده!  اون پسر علی‌ بود!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط سلطان  | 

Cafe 29

سلاااااااااام به دوستای‌ خوبم...

خیلی‌ وقت بود دلم می‌خواست یه آپ درست و حسابی‌ بکنم...اما خیلییییییییی سرم شلوغ هستش به خدا....

خوب از کجا و از چی‌ بگم واستون؟

۲۵ مهر اسباب کشی‌ کردیم...من و علی‌ دقیقا عین ۲ تا عمله کار کردیم و این رو بگم که شب عین جسد افتادم...

بماند که اون روز یه عالم گریه کردم...میپرسین چرا؟ چون به خونه‌ام انس داشتم..دوستش داشتم...پر از خاطرهٔ خوب بود واسه ام...خاطرهٔ بد هم داشتم اما خاطره خاطره‌اس..دیگه گذشته...باید خوبی‌ هاش بمونه...

صاحب خونمون صبحش گفت دیشب ما پا به پای شما بیدار بودیم...خیلی‌ ناراحتیم که دارین میرین....خانومش عصر کلی‌ گریه کرد ،منم باهاش گریه کردم...

دلم واسه خودم و علی‌ خیلییییییییی می‌سوخت...وسایلمون رو بردیم گذشتیم تو اتاق‌های اون خونه در حالی‌ که هنوز رنگ اتاقها،پارکت کف،نصب در اتاق و واحد و خیلی‌ کار‌های دیگهٔ اون خونه مونده بود....

خیلیییییییییی غریب بود...اون روز و چند روز بعدش همش داشتم به باعث و بانی‌ این قضیه‌ لعنت میفرستادم.....مهم نیست چطور باعث این شرایط شدن اما اینکه با خیال راحت خودشون و دختراشون توی خونه ‌شون نشستن و فقط یه جمله بلدن: "ما فقط واسه شما ناراحتیم!!!!" احساس انزجار بهم میده...

حالا دیگه هیچکدوم مهم نیست...چون توی این یک ماه علیرغم اینکه از علی‌ دور بودم -خونه مامانش اینا هستش و منم خونه مامانم اینا- ولی‌ کلی‌ قدم مثبت برداشتم و از این بابت خیلیییییییییی خوشحالم....

قدم‌های مثبتم رو چند ماه دیگه واستون تعریف می‌کنم...فعلا فقط اینو بدونین الان با یه حسّ متناقض هم خوشحالم هم دلتنگ....

راستی‌ مرسی‌ از همتون که تولّدم رو بهم تبریک گفتین...واقعا خوشحالم کردین...۱۶ آبان هم یه تولد کوچیکه دخترونه توی یکی‌ از هتل‌های اصفهان گرفتم که جای همتون خالی‌ خیلیییی خوب بود و کلی‌ هم خوش گذشت...البته همون ۱۵ هم با علی‌ جونی تولد ۲ نفره داشتم که واسه ام رویأیی بود....

خلاصه اینکه درسته که زندگیم الان کلا خیلی‌ پر تلاطمه و منم دچار چند تا حس هم زمان هستم ولی‌ درست مثل ۱ ماه مونده به امتحان رزیدنتی به خودم تلقین می‌کنم که "همه چی‌ آرومه،،من چقدر خوشحالم...."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط سلطان  |